تبليغاتX
░▒▓ سایه روشن ▓▒░


░▒▓ سایه روشن ▓▒░

همه چی واسه شما...


زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...

از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 0:9 توسط زهرا |




سه چيزهرگزبرنمیگردد: زمان، كلام، موقعيت؛
سه چيز را هرگز نبايد ازدست داد: آرامش،...اميد، صداقت؛
سه چيزهرگز قطعي نيستند: شانس، موفقيت، رؤياهايمان؛
سه چيز ارزشمندترين چيزهاست: عشق، اعتمادبه نفس، دوست

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 20:51 توسط زهرا |


شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده .




نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 20:47 توسط زهرا |



زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد....!ء




نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 23:2 توسط زهرا |




از قول ایشان نقل شده است ؛ روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید :

استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم :

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!
روحش شاد و یادش گرامی (پروفسور حسابی )



نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 9:27 توسط زهرا |







نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 11:41 توسط زهرا |





" تو به من خندیدی "
از همان روز که در وسوسه باغچه ات
سیب را دزدیدی
..
ما در این سوی زمین
غرق در چنبره بسته ذهن
ترس از شعله داغ دوزخ
و فریب بدن لخت دو سه حوری
در باغ بهشت

و دوصد باید ها
و نبایدها بیش ..

و هزاران کینه
از وجود بد آن سیب فرومایه تلخ
که تن آدم را
از درون دل افسانه فردوس برین بیرون کرد

و تو آنسوترها
محو زیبایی سیب
و به دنبال چشانیدن طعم خوش آن
به زبان همه آدم ها ..

سیب سودای تپشهای تو بود
بوی رویایی سیب
عطر رنگین نفسهای تو بود
آه افسوس استیو
" سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک "

امشب آرام بخواب
دانه های آن سیب
روزی آرام آرام
از دل خشک زمین خواهد رُست
و دگر در دل هیچ شیفته ای
حسرت خسته این زمزمه نیست
" که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت ؟

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 13:47 توسط زهرا |



صدای کودکی من

وب‌سایت زیر پر از صداهای خاطره‌انگیزه.

سایت «صدای کودکی من» پره از صداهایی که بخشی از کودک درون ما رو تشکیل می‌دن. از صدای کارتون‌ها و ترانه‌ها گرفته تا اذان و آژیر قرمز. خوب دسته‌بندی شده و زودبه زود هم تازه می‌شه. یک بخشی هم داره که می تونید صدا یا ترانه خودتون رو توش بارگذاری کنید. تا الان ۵۷۰ صدا در این سایت موجوده

می‌تونید در سایت عضو بشید یا با شناسه فیس‌بوک وارد بشید و از امکاناتش استفاده کنید. هر بار که صدایی شنیده بشه، یه عدد به تعداد پخش افزوده می‌شه بنابراین می‌تونید صداها رو بر اساس پرشنونده‌ترین‌ها مرتب کنید و گوش بدید

 

http://www.soundsofmychildhood.com/


نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 1:18 توسط زهرا |



گروه اینترنتی ایران سان

دلت طفل بود...
قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی
عظمت عاشقانه هایم را...



گروه اینترنتی ایران سان

دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند

که انقلاب را قدم برنی .....کافه به کافه زیرسیگاری بگیری


تفکرت را خالی کنی.....دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...


من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد ...


نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 1:14 توسط زهرا |



وقتی کسی تو را
عاشقانـــــــه
دوست دارد
شیوه ی بیــان اســم تـو
در صدای او متفاوت است
... ... ... ... ... ...و تــــو
می دانی
که نامت
در لبهـای او ایمن است...!




نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 1:12 توسط زهرا |




آنروزكه سقف خانه هاچوبی بود !

گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود !

امروزبنای خانه ها سنگ شده !

دلهاهمه با بنا هماهنگ شده

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 14:10 توسط زهرا |




از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟ 

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

 

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

 

 زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد  و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت  و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

 سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

 گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

 

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 23:35 توسط زهرا |





Don't go for looks,
they can deceive
Don't go for wealth
even that fades away.
Go for sum1 who makes u
smile becoz only a smile makes
a dark day seem bright


نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 21:6 توسط زهرا |



همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او

و

همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او...





لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این


که همان لحظات خوشبختی اند



نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 20:27 توسط زهرا |


عشق و موسی مندلسون

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

 

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»

فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

نتيجه اخلاقي 

راست است كه دخترها از گوش خر مي شوند و پسر ها از چشم
نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 20:15 توسط زهرا |


سخنان بزرگان درباره مرد ها


MHR
www.iranmhr.tk
IRANMHR@GMAIL.COM
http://www.cloob.com/name/iranmhr



1- ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید..
جین کر

 

2- مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 سینکلر لوییس

 

3- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

 

4- زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!
"گلوریا استاینم "

 

5- شوهرم گفت به فضای بیشتری احتیاج دارد ، من هم او را به بیرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم!
"رز آنی "

 

6- پرسش: وقتی شوهرت با عصبانیت از خانه بیرون می رود چه کار می کنی؟
پاسخ: در را پشت سرش می بندم!
" آنجلا مارتین "

 

7- مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند . روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند : ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد!
" دیو باری "

 

8- مردها از صفت " جوان " برای زنهای زیر 18 سال و مردهای زیر 80 سال استفاده می کنند!!!
"نانسی لین دزموند "

 

9- اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود!!!
"بالتیمور بیکن "

 

10- تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقی مانده می شوند!
" نویسنده ی ناشناس "

 

11- مرد مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود.
"جرج الیوت "

 

12- ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلی وینترز "

 

13- وقتی مردی به من می گوید که می خواهد همه ی ورق هایش را رو کند همیشه بی اختیار به آستینش نگاه می کنم!!!
" لزلی بلیشا "

 

14- تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هر چیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
" سامرست موام "

MHR
www.iranmhr.tk
IRANMHR@GMAIL.COM
http://www.cloob.com/name/iranmhr



نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 19:54 توسط زهرا |


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت.
من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي کوچک از روي نقشه هاي خود بافتم. چه عشقي به بنايي داشتم! ديوار را خوب مي چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف، دنبال معماري نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم.
ما بچه هاي يک خانه نقشه هاي شيطاني مي کشيديم.
روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم. دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم. از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و انجير و انار مي دزديديم. چه کيفي داشت! شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديک شويم. تاريکي و اضطراب را ميان مشت هاي خود مي فشرديم. تمرين خوبي بود. هنوز دستم نزديک ميوه دچار اضطرابي آشنا مي شود.
خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شکارچي بودند. همراه آنها به شکار مي رفتم.
بزرگتر که شدم عموي کوچکم تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي که زدم يک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي کشيد و هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند. در شکار بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست کشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم!
اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"
مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد. و من سال ها مذهبي ماندم، بي آن که خدايي داشته باشم!

سهراب سپهري (هنوز در سفرم ...)





نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 14:19 توسط زهرا |



رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را
همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
...من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما و چشمی
که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید
مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد
زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم
جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند
چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز
من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را
جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان، لالم


محمد علی بهمنی
نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 14:4 توسط زهرا |



به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.  زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.  آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه
عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...  و آنها دیگر نمی توانستند
به قلب خالی ام خون برسانند.    به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با
دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.  بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین
شکستگی پیدا کرده بودم ...
 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات
اطرافیانم فراتر ببرم.
 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه
که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم
گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است
استفاده کنم :
 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .
جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با  '' آنچه بايد
باشم ''  اشتباه مي کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،  در حاليکه
 آنچه  هستم نبايد  باشم .    / 
 
 
زنده یاد احمد شاملو


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 19:46 توسط زهرا |


مراقب قلب ها باشيم
 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 
و همچنان تنها می مانیم
 
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند
 
ژان پل سارتر


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 19:38 توسط زهرا |



آخرين پست ها
»
»
»
»
» جهان سوم
»
» تقدیم به استیو جابز
» صدای کودکی من
»
»
Design By : Pars Skin